تبليغاتX
مشق های دلم!

مشق های دلم!
ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند .... و چه تلخ است قصه عادت!

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
 مثل آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
 و چشمانم را نوازش می دهد
 تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم....

[ سه شنبه 24 آبان1390 ] [ 12:0 ] [ نعیمه بانو ]
... نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند،

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز!

سهراب

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 9:14 ] [ نعیمه بانو ]

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد
پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
“بمان ای گل”
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
“بمان ای گل”
ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 12:11 ] [ نعیمه بانو ]

مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!
.
.
.
جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت ! کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 10:46 ] [ نعیمه بانو ]

هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..

هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم ...
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است ...

این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است ...

اما گاهی بهار را به پاییز ترجیح می دهم چرا که بهارِ زندگیم را نوید می دهد.

می‌دانم  یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد ...

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:

با من بمان تمام وجودم ...




[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 16:9 ] [ نعیمه بانو ]

مهم نیست کجا مینویسی اما …. ” برای آنان بنویس که با خواندنت خواندند و با گریستنت گریستند … ” و ” برای کسی بنویس که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشی“…

من باور دارم ، ایمان دارم به این گفته ات که” آنچه تمام میشود هیچگاه نبوده است و آنچه آغاز میشود هرگز پایان نخواهد یافت”

من دانه دانه کلماتت را زیسته ام …. همیشه خواهی بود

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 8:50 ] [ نعیمه بانو ]


کیستی که من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادیهایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

احمد شاملو

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 16:40 ] [ نعیمه بانو ]
خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری

خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی

خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی

خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل


خدای عزيز!

آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا

خدای عزيز!

بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس


خدای عزيز!

وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)


خدای عزيز!

لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس

خدای عزيز!

برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
دنی


خدای عزيز!

من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث

خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت


خدای عزيز!

برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا


چه دنیای زیبا و بی ریایی!!!

آه!ای کاش یکبار دیگر کودک میشدم ولی اینبار خوب می دانستم چه باید کرد!!

اجازه نمیدادم تا زمان مرا با دنیای آدم بزرگها آشنا کند!!در همان دنیای کودکی می ماندم!

اگر به من باشد زمین برعکس میچرخد، زمان در قاب ساعت نیست

اگر به من باشد سفیدی رنگ پاکی و سیاهی رنگ ظلمت نیست

...


[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 12:50 ] [ نعیمه بانو ]


وقتی که تو بارانی می‌شوی در آسمان چشمانت غرق می‌شوم و

فراموش می‌کنم که هوا پاییزی است.

برخیز تا پنجره‌ها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان  خاطراتمان را غارت کند.

باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده.

از خلوت کوچه دلم می‌گیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم.

هر چند که می‌دانم بارانی شدن، دل آسمانی می‌خواهد!!

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 12:31 ] [ نعیمه بانو ]

امروز تنهایم

مثل دیروز و شاید همانند فردا

در کوچه پس کوچه های ذهنم به دنبال سایه ای اشنا می گردم

 کوششی بی ثمر ...نمی یابم هیچ کس را نمی یابم

در گوشه ای از خیالم تنها ذهنیتی از تو دارم ودیگر هیچ...

نه از وسعت نگاهت چیزی می دانم ونه از گرمی دستانت

تنها این را می دانم که "دوستت دارم"

نمی دانم شاید حتی ندانم دوست داشتن چیست!!

شاید حتی ندانم وجودت برایم از سر عادت است یا از روی دلبستگی...

اما هر چه هست برایم زیباست

با خود تصور میکنم

تو شهابی هستی که در گوشه ای از اسمان تاریک  خیالم در گذری

و من از دور نظاره گر ردی از نور تو هستم...

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 13:25 ] [ نعیمه بانو ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام،من نعیمه هستم.به وبلاگ من خوش اومدین.اینجا موضوع خاصی مطرح نیست!یه جور حرف دله!امیدوارم دقایق خوشی را با مشقهای دلم داشته باشین. با کمال احترام
\
نوشته هاي دوستانم
امکانات وب

free glitter text and family website at FamilyLobby.com

.

.

Online User

امارگير حرفه اي سايت

بک لينک فا